تلخ
چه قدر تلخ شده ای..........
این روزها قند در دل چه کسی آب می کنی؟

کلمات کلیدی :
دوباره سر به غزلهای مرده آمد زد
پرندهای که دلش را به کفر ممتد زد
و خواست بت بپرستد، خدای خود را کشت
پری -به اسم کبوتر- به دور گنبد زد
پرنده عاشق عیسی که شد کلیسا رفت
ولی خدا بدش آمد، پرنده را حد زد
قضا نوشت پرنده و جفت او را...مُرد
: پرنده حرف دلش را به باد خواهد زد
پرنده خواست بپرسد که آسمان چند است؟!
که باد روی دو بالش ستاره خواهد زد؟!
و خسته بود و درختان پر از خیانت شد
ولی ندید و خودش را به رفت و آمد زد
پرنده بود که شب بود و سایهاش پژمرد
و قلب یخزدهاش باز هم مردد زد:
چقدر در تب گندم «پرندگی» کردن؟!
چقدر سنگ خدا را به سینه باید زد؟!
چقدر زخمی باران و بیکسی بودن؟!
پرندههای عزادار را نباید زد!!
**
نگاه خشک زمستان به وحشتش انداخت
تمام «بودن» خود را به سیم آخر زد
پرید و خورد به شیشه، پر از شکستن شد
و ریخت روی خیابان؛ «پرنده میلرزد» ...
اسماعیل موسوی(ورودی 81 برق زابل)
زانو بزن بردار ، خون این جا غنیمت است
مردی نمانده خونشان تنها غنیمت است
این دشت یا سر دارد و یا تن به غیر این
سر نیزه های مانده بر تن ها غنیمت است
بردار این دست جدا از تن برای توست
بردار هر چیزی از این صحرا غنیمت است
بگذار این تنها نشان را هم برایشان
پیراهن عنابی بابا غنیمت است
!
اگرچه زردِ زردم ، مثل پاییزم، غزل بانو!
به پای هر کس و ناکس نمیریزم، غزل بانو!
به چشم نرگس مستت؛ نگاه خیس بارانم
نمینوشی مرا! شاید غمانگیزم غزل بانو!
شبی در بیستون با ضجههای تیشه میخوابم
و از این خواب شیرین برنمیخیزم، غزل بانو!
لباس کهنهام، با وصلههای زشت بدنامی
بیا بر میخ تنهایی بیاویزم، غزل بانو!
غروب و غربتی دیگر، سراپا خسته ام خسته
چگونه از غزل - از تو - بپرهیزم؟ غزل بانو!
کبوتر در قفس در حسرت پرواز میمیرد
و من از آسمان، لبریز ِ لبریزم، غزل بانو!
بهنام ملکی(از دانشجویان سابق زابل سالهای 81-82)
حالم بد است، حوصلهام روبهراه نیست
یک عمر با خیال تو بودن صلاح نیست
دارد کلافه میشود از دست هر چه «تو»ست
شاعر؛ که گاه فکر دلش هست و گاه نیست
باید که کوه بار غمم را به دوش خود ...
فکر تنت برای تنم جانپناه نیست
این خوشههای وحشی انگور در رگم
میجوشد آنچنان که بفهمم گناه نیست -
این دختری که مرتکبش میشوم هنوز
این دختری که فعل مرا پا به ماه نیست
از بس که در تفأل من مریمی نبود
هی فکر میکنم که خدا هم گواه نیست -
من عاشقم و در تنم انگار جاری است
یک مشت شب که حال و هوایش سیاه نیست
مریم! نگات وزن تنم را به هم زده
با من برقص، وزن تو که اشتباه نیست؛
**
مریم! برقص، قافیهها را به هم بریز
این شعر مست بی سر و پا را به هم بریز
من را خلاف قصهی تاریخ زنده کن
در این سکانس نقش خدا را به هم بریز
باید دوباره از شب اول شروع کرد
تقدیر را بکوب و قضا را به هم بریز
بی تو غزل نمیشود این شعر لعنتی
در آن برقص! قافیهها را به هم بریز ...
**
دارم برای زن شدنت نقشه میکشم
ای مریمی که زن شدنت هم صلاح نیست!
گم میشوی درون من و ... من درون تو ...
گم میشوم درون تو ... اینها گناه نیست!
حالا بخواب مادر انجیلهای من
با این پسر بکارت تو افتضاح نیست!!
مریم! زمین به دور سرم چرخ می خورد
حالم بد است ... حوصلهام روبهراه نیست ...
اسماعیل موسوی
سلام به دوستای خوبم! می خواستم از همه اونایی که تو زابل درس خوندن وطعمش هنوز زیر زبونشونه یا دارن درس می خونن خواهش کنم در صورت
تمایل به تبادل لینک ویا نویسندگی در این وبلاگ حتمن تو قسمت کامنت ها آدرس وب وایمیل خودشون رو بذارن می تونن خصوصیبذارن تا خیالشون از هر
جهت راحت باشه راستی یه پیشنهاد خاطرات خودتون در زابل رو از هر نوعش می تونید برام بذارین تا بذارم تو وب وهممون سرخوشی روزای سخت زابل
رو به یاد بیاریم.......حق نگهدار همگیتون
یک میز، یک تقویم، یک لیوان لب پَر با-
یک فندک و سیگار برگ و شاعری تنها
تصویر تکراریست، نه، حرف جدیدی نیست
مثل همیشه یک زن از یک گوشهی دنیا
حالا اگر این شعر طبق رسمِ معمول است
باید کسی فالی بگیرد، فال قهوه یا...
اصلن ولش کن آخرِ این قصه معلوم است
یا خودکشی یا خودزنی یا هم همین حالا-
این زن تمام خرده کاغذ های شعرش را
با خشم می ریزد درون آتش و ... لا لا
***
زن های شاعر، شاعران زن، زنان شعر
دیوانه های مثل هم، گم های نا پیدا
هی پرسه توی کوچه ها، هی گریه توی شهر
هی کافههای یخ زده، هی قهوه، هی ودکا
***
زن های شاعر پای مرد شعر می سوزند
مردان شاعر پای صدها زن که تا حالا....
سارا ناصرنصیر
در من دوباره زنده شده یاد مبهمی
دنیا قشنگ تر شده این روزها کمی
گفتم کمی؟ نه! خیلی- یک کم برای من
یعنی زیاد یعنی همسنگ عالمی
دریا کجا و باغ کجا؟ سهم من کجا؟
من قانعم به برگ گلی قطره شبنمی
-
ای عشق چیستی تو که هرگاه می رسی
احساس می کنی که دلیری که رستمی
مثل اساس فلسفه و فقه مبهمی
مثل اصول منطق و برهان مسلمی
هم چون جمال پرده نشینان محجبی
هم چون بساط باده فروشان فراهمی
-
حق داشت آدم آخر بی عشق آن بهشت
کمتر نبود از برهوت از جهنمی -
با سیب سرخ وسوسه، پرهیز و لبگزه
قصری پر از فرشته و دیوار محکمی؟
-
باید مجال داد به خواهش به وسوسه
باید درود گفت به شیطان به آدمی!
بهروز یاسمی
2.
دیشب از امشب حال من آشفته تر بود
تا صبح چیزی در درونم شعله ور بود
چیزی که دیشب سینه ام را گرمتر کرد
از فرط گرمی مثل دستان پدر بود
اما همین گرمای لبریز از لطافت
در سوختن چون برق نه مثل شرربود
مثل درختی پیر در قلب زمستان
افکار من آکنده از زخم تبر بود
از این قفس یک لحظه آوازی نیامد
تنها صدا اینجا صدای بال و پر بود
می خواهم ازامروز خورشید باشم
ایکاش قدری آسمان نزدیکتر بود.
شعر از امیر کمالی